حکایت
گویند که حکیمی درد کشیده و دود چراغ خورده را ابلیس شبی به خواب آمد و گفت : ای حکیم «follow me and don’t talk» یعنی بیا و مگوی ، حکیم نیز چنان کرد و در پس ابلیس گام نهاد و رفت . سه شبانه روز گذشت چنان که نای رفتن در حکیم نماد و آنگاه ابلیس بر سنگی نشست سر بزیر انداخت . اشک در چشمانش حلقه زد و ناگاه ناله کرد که یا حکیم ، بیا تا به تو کسی را نشان دهم که کسب و کار از من بستد و دستم را از پشت ببست و حکیم متحیر گشت و گفت : ای ابلیس ، او از ابناء بشر است ؟ و ابلیس گفت ندانم به یقین .
و ابلیس باز سر به گریبان برد و پاسی از شب را نالید و پس دست حکیم را گرفت و به راه افتاد ، هنگام صبح بود که آن دو به شهری رسیدند. ابلیس دست حکیم باز بگرفت و به مکتبی برد و دست طالبی را دست حکیم گذاشت و از دیده پنهان گشت .
حکیم گفت یا طالب ، تو که ای و از چه تباری و تو را چه شده است و چه گذشته ؟
طالب گفت : من طالبی ناچیزم و از تبار آدمم ، دلم از سختی درس به تنگ آمده بود و شیشه خوشی به زیر سنگ . به جبر ابّی و امّی درس همی خواندمی و چون موسم امتحان آمدی جهد کردمی و تقلا تا پوز رقیبان به خاک مالیدمی.
حکیم به طالب نگاه کردی و به ریش سپید خویش دستی آوردی که ای دست شیطان از پشت بسته ، ما را سیاه مکن که از ما به تو آزاری نمی رسد .
طالب چون حکیم را دانا یافت دستش بگرفت و او را پشت پنجره ی مکتب بنشاند و گفت بمان و ببین تا بدانی .
پس ، بزرگ مردی وارد شد و پس از بحث و تفسیر و تعلیم مشتی برگه به دست یک یک طلاب داد و گفت بنویسید آن چه که می دانید .
چون چشم حکیم بر طالب نخستین اوفتاد او را در حالی عجیب دید . گاه نگاه در کف دست می کردی و گاه به سقف و گاه به یمین و یسیر و گاه به جلو و عقب و آن قدر کرد که برگه را بنوشت و بداد  و بگفت که شیطان حیله می کند به بدنامی خویش و من حیله می کنم و بر خویشتن خدمت می کنم ، حال من حیله گر ترم یا او ؟
وحکیم چون این بدید قلم  و کتاب را کنار گذاشت و گفت :
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
از خویشتن نخواندن وز دیگران  نوشتن *
-------------
* در نسخه ی قدیمی تری به گونه ای دیگر آمده است .